محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1430

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گذشت و چون ابو اغلب را ديدند كه در ميان كشتگان افتاده و پنداشتند جان داده است ، گفتند : « اى ابو بصيره تو پنداشته اى و هنوز هم مىپندارى كه شمشيرت سخت بران است ، اينك گردن مردهء اغلب را بزن اگر آن را بريدى آنچه در بارهء شمشير تو شنيده‌ايم درست است . » ابو بصيره چون اين سخن بشنيد شمشير كشيد و سوى اغلب رفت كه او را مرده مىپنداشتند و چون نزديك وى رسيد اغلب از جاى جست و روان شد و ابو بصيره به دنبال او رفت و همى گفت : « من ابو بصيرهء انصاريم » و اغلب روان شد و پيوسته بيشتر از ابو بصيره فاصله گرفت و هر بار كه ابو بصيره آن سخن بر زبان مىراند اغلب مىگفت : « دويدن برادر كافر خويش را چگونه مىبينى ؟ » و از دسترس او دور شد . قاسم بن محمد گويد : « وقتى خالد از كار مسيلمه و سپاه وى فراغت يافت عبد الله - بن عمر و عبد الرحمان بن ابى بكر به دو گفتند : « با سپاه برويم و نزديك قلعه ها فرود آييم . » خالد گفت : « بگذاريد سواران بفرستم و آنها را كه بيرون قلعه ها هستند ، جمع آورم ، آنگاه در كار قلعه ها بنگرم . » آنگاه خالد سواران فرستاد كه آنچه مال و زن و فرزند يافتند بگرفتند و در اردوگاه نهادند ، پس از آن نداى حركت داد كه به نزديك قلعه ها فرود آيد . مجاعه گفت : « به خدا مردم شتابجو به مقابلهء شما آمده‌اند و قلعه ها پر از مرد جنگى است بيا تا در بارهء باقيماندگان با تو صلح كنم . » و با خالد صلح كرد كه اموال بگيرند و متعرض نفوس نشوند . آنگاه مجاعه گفت : « بروم و با قوم مشورت كنم و در اين كار بنگريم و سپس سوى تو باز گردم . » اين بگفت و سوى قلعه ها رفت كه جز زن و فرزند و پيران و واماندگان قوم ، در آن كس نبود و زنان را مسلح كرد و گفت گيسو فرو ريزند و از بالاى قلعه ها نمايان شوند تا